There's a gap in between
There's a gap where we meet
Where I end and you begin
I'm sorry for us
The Dinosaurs roam the earth
The sky turns green
Where I end and you begin
I am up in the clouds
I am up in the clouds
And I can't and I can't come down
I can watch and not take part
Where I end and where you start
Where you, you left me alone
You left me alone
X'll mark the place
Like the parting of the waves
Like a house falling into the sea
Into the sea
I will eat you alive
There’ll be no more lies
I will eat you alive
There’ll be no more lies
I will eat you alive
There'll no more lies
I will eat you alive
شاكيم ازت خيلي...خيلي خيلي.. هو گندهه ...با توام...
ميدوني خداهه...حالم ازت بهم ميخوره...حالم ازت خيلي بهم ميخوره.
تازگي همش فحشت ميدم.. لازم نيست ولي ...خودت ميدوني چقدر بدم مياد ازت
نزن خودتو به اون راه...ميدوني كه از اين مزخرفاتي كه درست كردي حالم بهم ميخوره
از اين حس گندي كه گذاشتي تو تك تك آدما متنفرم.
از اين تنهايي كه مثه زهر ريختي تو خون هممون متنفرم
از اين غريبي كه بهزاد و خيلياي ديگه توش مردن متنفرم
از اين كه مجبورمون كردي از همه چي فرار كنيم متنفرم
از اين كه هر روزآب شدن آدمايي رو كه دوسشون دارم ميبينم متنفرم
از اين حقارت از اين دست و پا زدن براي مهم بودن... از اين چنگ زدن به هيچي متنفرم
آره خداهه ...حالمو بهم ميزني..نه...نه ...نگو انتخاب خودتونه
نگو اين مزخرفاتي رو كه خودمم تا چند سال پيش ميخواستم باورش كنم
اين دنيايه كوفتيه تو مارو اين طوري كرد...اين نطفه ي پوچي و تنهايي رو تو بستي به كون دنيا....
آره ...اين جنده بازي دنيا.. اين دروغ گنده... اين چيزي كه اسمشو زندگي گذاشتيم كار توي آشغاله...
آدما ساخته ي شرايطشونن...شرايطي كه تو انداختي دورشون
هي خداهه ...بي رحمي ...تو خيلي خيلي بي رحمي....آگه يه كوچولو مهربوني داشتي
فقط يه كم....اين طوري روز و شب همه پر از دروغ و تنهايي و كثافت نبود
ازت بدم مياد خداهه...ميفهمي ؟...بدم مياد ...
آره ميدونم...خيلي خوش بينانس كه من دارم نفرتم رو اين طوري خالي ميكنم
خواهش ميكنم باش
باش كه من مسئوليت دنيا رو حداقل بندازم گردن تو
.......
اول...من نوشتنم نمياد
دوم...اگه هم بياد حوصله ي چس ناله كردن ندارم ديگه
سوم...اينجا رو نميبندم كه اگه يهو نظرم عوض شد پشيمون نشم
چهارم...احساساتم فعال شده دوباره
پنجم...دلم تنگ شده واستون
ششم...از همينگوي بدم مياد
هفتم...اين to my world اينا رو دوست ميدارم
هشتم...من دارم درس ميخونم
نهم...نارتسيس و گلدموند هم ميخونم
دهم...يادم نمياد
احمقانس در باره ي مرگ كسي بنويسم كه يه بار بيشتر نديدمش.
نميدونم مرگ اون اين طوري بهمم ريخت يا صداي شروين پشت تلفن.
يا شايدم حرفاي مامان كه به حق خودشو مسئول ميدونست.
اگه هستي...خوش باشي...
از اين تنهايي نميشه فرار كرد ...
شايد غريبي تو و ديلن زدنت ... بي ارزه به همه ي چيزايي كه ماها دنبالشيم.
....
بد تخميه اين زندگي
اون پست قبلي به دو دليل اين همه مدت موند اينجا...يكي اينكه خب واقعا بيان كننده ي حالم بود تا يه مدت وبعدم كه خوب شدم حس نوشتن نداشتم اصلا ...
فكر كنم يه مدتي نرسم اينجا رو تند تند آپديت كنم...ممممم....ديگه چي اومدم بگم...
آهان ...اينو قبول داشتم ولي تازه رسيدم بهش..كه هر جمله و حقيقيتي كه با اطمينان گفته بشه كس شعره محضه...الاخصوص مزخرفاتي كه اينجا مي خونين و خب مسلما همين جمله ي بالايي كه اينقدر با اطمينان گفتمش!
ديگه.....
ميخواستم بنويسم كه اصلا از خودم راضي نيستم كه يه سير نزولي دارم ميبينم تو زندگيم..كلي جمله رديف كرده بودم واسه گفتن اين مزخرفات....كه يهو فهميدم چه قدر كس شعر دارم تحويل خودم ميدم و چه حالي ميكنم با ريدن به خودم...كاملا احساس هوشمندي ميكردم از اين كه انقدر مچ خودمو ميگيرم سر لذت هايي كه ميبرم...الانم متحول نشدم فقط فكر كنم ديگه يكم به سليطه بازي خودم آگاه ام.
آهان!
يه مدته خيلي دنبال پيدا كردن سطح رضايتم از زندگيم ام...فكر مي كنم اگه لذت يه بازتاب جسمي داشت پيدا كردنش خيلي راحت تر بود...نمي تونم به همه ي حس هايي كه موقع انجام كارايي كه مي پسندم بگم لذت ...الان دارم cohen گوش ميدم...اين آهنگش واقعا عاليه ...دلم داره از هيجان پيچ مي خوره...ولي اون حس سراسري و ناگهاني رو كه يه وقتايي برم ميداره ندارم...اون تعريف شده ي من از لذته...فقط هيجان نيست...يه حسه كه فكر ميكنم مقدار زياديش بسته به رضايتم از خودمه ...آره همينه...فقط همو موقع است كه ميتونم صد در صد بگم دارم لذت ميبرم...هيجانم از اين آهنگ يه حالت تقريبا فيزيكيه ...كه البته نميتونم ناديدش بگيرم ...هيجانم از اين كه خودمو بشكافمو روانشناسي كنم هم تو همون دستس...راضيم نمي كنه ولي شايد فقط در اين لحظه به بقيه ي كارهايي كه مي تونم انجامش بدم ترجيح داره ...فقط ترجيح داره...از انجامش راضيم ولي لذت نميبرم...مثل همه ي زندگيم...خيلي وقتا فكر كردم كه اگه دوباره تو همين شرايط بدنيا ميومدم انتخاب هام چه تغييري ميكرد ...به جرات مي تونم بگم كه فقط يكي دو تا انتخاب هست كه ازشون راضي نيستم كه اونام البته جزئيه ...با اين حساب مني كه محيط اطرافمو دوست دارم... آدم هايي دورم اند كه انتخابشون كردم خودمو تو جريان زندگيم مفعول نميدونم ناراحتيايي كه دارم چيزاي پيچيده اي نيست ودر حد متعارف آدماييه كه تو شرايط نزديك منن ...و كل كلش كه نگاه كني از خودم راضيم .چه دليلي داره كه تعداد روزايي كه شبش با شادي مي خوابم و از زنده بودنم كيف ميكنم يك صدم بقيه ي روزام هم نيست؟ ...
خودمو گول نمي زنم ...خيلي وقتا اين كارو مي كنم ولي الان يه مدته كه به اين قضيه بي طرفانه نگاه مي كنم .خيلي نادرن آدمايي كه با زندگيشون حال مي كنن...و من علتشو نمي فهمم .
نمي دونم شايدم همش همينه...يعني شايد اون سطح بالاتر از لذت كه من و خيلي هاي ديگه دنبالشيم وجود نداره نه اگه وجود نداشت مسلما جاي خاليشم حس نميشد...اينم راضيم نمي كنه...
اينم از اين كه مونده بود تو گلوم يه مدت...
*
جريان موندنو رفتنم هم ديگه داره ميره رو اعصابم...اين بلاتكليفي شده بهانه موجح و خودآگاهم واسه انجام ندادن خيلي كارا با اين كه خود آگاهه ولي بازم اذيت ميكنه.
*
اين كاكتوس كوچولوهه كه مامان واسم خريده دوسته خوبيه ...آروم گوش ميده ..خاراشو تكون ميده يعني ميفهمم چي ميگي....وقتيم آب بهش ميدم خيلي آروم يه طوري كه هيچكي نفهمه واسم غصه هاشو تو يكي دو كلمه ميگه...داره جاي بامبو هامو ميگيره ...اونا آخه زيادي ساكتو خوبن...با اين يكي خيلي بيشتر احساس نزديكي مي كنم.
*
Take this waltz
Take
This
waltz
اگه يكي با اين صدا واسه من آواز بخونه تا قله ي آلپ واسش والس مي رقصم...بي تعارف.
*
كسي راستي ميدونه بليط اين تئاتر بيضايي كه رو صحنست رو از كجا ميشه گير آورد
تا حالا وزنش نكرده بودم
يهو افتاد رو ترازوم
ترازوهه تركيد هيچي...از ترس يه هفتس نميتونم حرف بزنم
آهان...زندگي رو ميگم راستي.
روز به روز دارم بدتر ميشم.
يه سري حرفاهست كه هيچ وقت نگفتم.
همينا باعث شد كه درو باز نكنم.
آخرش كه جيغ زدم ديدم كه همه ترسيدن...مي دوني اولين جيغ زندگيم بود كه تو بالش خفش نكردم.
جدي.
يه سري حرفا هست كه چون سادس خجالت ميكشم بگم
يه گوش ميخوام واسه يه ساعت
چشاشو ببنده
ترحمم نكنه.
نه
همين گهي ميمونم كه هستم
نگران باش
ولي به خودم بگو
دادم خواستي بزن
تو گوش خودم ولي
نميخوام اون بشنوه.
بذار راضي باشه از ايني كه هست.
التماس
....
كس شعره ..پستش مي كنم ولي.
فاك
يه وقتايي واقعا ...واقعا واقعا ...فقط نميرم چون ميترسم بري تو حموم و اون كاري رو كه ازش ميترسمو بكني اون موقع من زنده هم كه نباشم از پشيموني دق ميكنم.
فاك
يه روز اينطور ميشه...(شايدم شده)
بعده كلي رانندگي ميرسيم به لب يه درياهه كه يه جنگلم پشتشه.انقدر خسته ايم كه شام نخورده فقط آتيش درست ميكنيم ميخوابيم.
صبش غذاهاي مفصلي رو كه از قبل خريديم ميخوريم.مست ميكنيم.ميرقصم.ساكت ميشينيم هم ديگرو نگا مي كنيم.
قدم ميزنيم.قرار ميذاريم يه زندگيه جديدو شروع كنيم كه توش دروغ نگيم..بعدم كلي احساس خوشبختي مي كنيم كه همديگرو داريم.
تا شب ديگه فقط تو جنگل عشبازي ميكنيم.غروب رو كه ديديم من ميگم سردم شده و ميرم تو ماشين كه ژاكت تورو بيارم بپوشم.
ولي ميرم تو ماشين تفنگمو ميارم و وقتي دارم ميبوسمت يه گلوله خالي ميكنم تو شيكمت.
وقتي تو راحت شدي...اشك خدا...بعدم آروم آروم ...انگار كه هيچي نشده ميرم تو دريا غرق ميشم.
از اول همه سعي ميكنيم خاص باشيم...طبيعيه..وجود اين همه آدمه مشابه آدمو نا اميد ميكنه..واسه همين يه دنيا تو فكرت به وجود مياري ..ميشي مركز دنياي خياليه خودت ...اين دنيا بزرگ و بزرگتر ميشه ...شخصيتاي دنياي بيرون توش هويت جديدي پيدا ميكنن و همشون هم دور يه محور رفتار ميكنن كه اونم تويي ...خب اونجا همه چي شيرين و خوب ميگذره...با همه ي خود محوريه درونيت نميتوني دنيا رو نبيني هنوز آزارت ميدن...نمي فهمن كه تو در حقيقت چي هستي ...سعي ميكني دنياي بيرونو هم بر پايه ي خودت تنظيم كني...ولي اون بيرون چيزايي هست كه چرخوندنش به طرف خودت اونقدرام راحت نيست ...كم كم اين فكر كه من درك نميشم ميشه يه حقيقت بزرگ ...بيشتر و بيشتر تو خودت فرو ميري ...ميشي شكل يه پوزخند بزرگ به همه ي آدمايي كه نميفهمنت ...آدما رو اون طوري كه ميخواي روانشناسي مي كني ...موضع اونا در برابرت هرچي باشه تو فقط لبخند ميزني و بازم تو تنهاييه خودت باهاشون بازي مي كني...ولي اين زندگيه دروني كافي نيست...كيفيت زندگيه بيرون رو اونم اثر ميذاره ...اون زندگيه دروني تا حالا خيلي چيزيا رو ازت گرفته ...به خودت كه مياي ميبيني تو بيرون يك صدم اوني كه ميخواي باشي هم نيستي...به خودت شك ميكني ،به قابليتات به اين كه توانايي بودن اون قهرمان خياليت رو داري يا فقط روياپرداز خوبي هستي...اينجا آدمايي رو ميبيني كه نميدوني اونام واسه خودشون دنيا دارن يا نه ولي ميبيني كه اوني هستن كه تو دوست داري باشي...فكر مي كني كه ميتونستم ولي نخواستم...خودتو راضي ميكني كه انتخابم اين بوده ...شايد برگردي به دنياي خودت ولي دائم حسرتشو ميخوري...اون زندگي رو موكول مي كني به آينده ...اين جريان تو خيمه شب بازيه درونيتم تاثير ميذاره ...محوريتت كمرنگ ميشه...دنيايه درون وبيرونت قاطي ميشه ...فراموش ميكني كه توجيحت تا الان واسه همه چي ،چي بوده...دنبالش ميگردي سعي ميكني به همون قبلي چنگ بزني ...خب،خودتم ميدوني كه هر دوتاش از كفت رفته...هم بيرون هم درون...خب آخره اين بازي نميدونم چي ميشه...نرفتم خودم تا تهش...ولي اون وسطا، اول هاي اون سردگمي يه كار ديگه ام ميتونستي بكني... ميتوني بزني زيره همه چيز...فكر كني بيروني وجود نداره ...خب خوبيه اين راه اينه كه ديگه فراري وجود نداره ...بيرونو ميبيني عوضشم نميكني ...همه چي رو ميندازي رو دوش خودت ...دنياي درونيتو اونقدر گنده ميكني كه بيرونم بگيره...همه چي وابسته ميشه به بودن و نبودن تو...اين جريان اون ميل خاص بودن اوليه رو هم ارضا ميكنه...اينجا ديگه كار از خاص بودنم گذشته ...اول و آخر همه چي خودت ميشي ...ميزني زيره هر وجود ديگه اي سعي ميكني كه باور كني بقيه فقط يه توهم ان ...تنها ميموني ولي اگه بتوني اينو باور كني زياد سخت نيست..اونم ميشه يه انتخاب...فكر كنم رسيدن به اين باور خيلي سخته...ايني كه همه ي حساسيت هاتو به دنيا از بين ببري ميشه يه چيزي تو مايه هاي بيحسي... ايني كه تا هميشه تنها باشي قبولش خيلي دل ميخواد...خب ...آخره اين راهم نميدونم چي ميشه...صادقانه بگم...حتي نمي دونم خودم تو كدوم بازي گير افتادم...نااميدت ميكنم ولي اينا رم فقط نوشتم كه يكم فكرام جمع و جور بشه...